°•.♥.•°εїз آزادیخواه°•.♥.•°εїз
سخنان من گویاست برای هر که شنواست.من آرزومند چیزی نیستم وقتی آرزوی دیگران نابودی آبادی خویش است
درخت چیزی ست که دارد به ذهن من می آید.من نمی دانم درخت چیست شاید تکه چوبی باشد که از شدت سردرد سرش را دستمالی سبز پوشانده اند. و شاید هم نمی دانم!به نظر من درخت همین است. حال باید دانست که تکه چوب چست. تکه چوب تکه ای قهوه ای رنگیست که تقریبا می توان گفت همه جا هست و همه آن را دیده اند. حال باید دانست قهوه ای چیست.قهوه ای رنگ نوعی گیاه و شاید از نوع میوه است٬ به نام قهوه که می گویند در آفریقا فراوان یافت می شود. حال باید دانست آفریقا چیست. روی این کره ی آبی خاکی پنج خشکی بزرگ وجود دارد که نام آن ها قاره است.یکی از آن ها هم که آفتاب درست بر فرق سر آدم می تابد٬ آفریقاست. حال باید دانست آدم چیست.این موجود خرفت و نادان و شاید هم داناـکسی نمی داند که چیست ـ بس عجیب است. گاهی کارها می کند و گاهی هم آن قدر بیکار است که دست به کارهایی که نمی توان روی آن ها اسم گذاشت ٬ می زند. البته کارهایی هم که از نظر خودش خوب است چندان هم خوب نیست و فقط به درد خودش می خورد. این را یادم رفت بگویم انسان بسی موجود خودخواهیست.حال که از انسان بگذریم فکر نکنم به چیز دیگری برسیم. شاید سر تا سر دنیا خرفتی و نادانی همین انسان باشد. ساناز البته دیروز بود.امیدوارم روزی برسه که صلح برای همیشه تو دنیا برقرار بشه. هر چند خوبی ها و بدی ها و جنگ و صلح در کنار هم معنی پیدا می کنند. در میان انواع زباله ها٬ فراورده ی قرن بیستم یعنی زباله های پلاستیکی٬بیشترین حجم را دارند و تا قرن ها نیز در طبیعت بدون تغییر باقی می مانند.اگر به آمار زباله های شهر تهران نگاهی بیندازید٬خواهید دید که مردم تهران قادر خواهند بود که با انباشتن زباله های پلاستیکی خود در زمینی به مساحت زمین فوتبال ورزشگاه آزادی هر روز هفت طبقه از برجی را بسازند که پس از یک سال به ارتفاع قله ی دماوند خواهد رسید. برج بزرگی که در برابر رطوبت٬بسیاری از مواد شیمیایی٬نور خورشید و باکتری ها مقاوم است و می تواند قرن ها به یادگار بماند. آیا باقی ماندن چنین یادگاری شایسته ی انسان امروزی است؟ حالا ببینید این نوشته رو از کجا آوردم: منبع:کتاب شمی ۲ ٬صفحه ی ۱۰۱ ٬فصل پنجم. خیلی دور خیلی نزدیک٬نزدیک صبح در آن دمادمی که تنها عاشقانش و شاید ترسان از یک چیز نامفهوم همه ی هستی از او پر است. خیلی دور خیلی نزدیک وقتی ستاره ها بیدارند و آسمان در خواب است و ماه دارد پلک می زند و گاهی آرام می خندد آن جا٬همان جا کسی ست که هیچ وقت پیدا نیست ولی همه جا هست همه او را دیده اند ویلی پیدا نیست. خیلی دور خیلی نزدیک هوا شاید نفسی باشد برای مردن همان جا در بین همان هوا هم کسی هست که مردن را نظاره می کند. خیلی دور خیلی نزدیک درون باغ یا شاید در بیابانی که هیچ کس در آن جا نیست کسی وجود دارد کخ وجود او تنها٬همه جا را پر کرده است. خیلی دور خیلی نزدیک و شاید درن قلب ما و قطعا درون قلب ما کسی ست که همه ی هستی ما اوست و چه خواسته یا ناخواسته او را حس می کنیم. گاهی از سر اجبار٬گاهی از سر عشق و گاهی از سر تنفر. درون قلب ما٬در روح ما ٬در جای جای این جهان هستی که هیچ کس نمی داند انتهایش کجاست تنها اوست که خیلی دور و خیلی نزدیک است و اوست که بر هر مهربانی . لطف و شاید هر ظلم و کفر پادشاه است. نه پادشاه بدی٬ نه پادشاه کفر٬نه پادشاه خوبی تنها پادشاه همه چیز است واین همه چیز در روح انسان نهفته ست. خیلی دور خیلی نزدیک٬ «در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.» ساناز یه افغانیه ایرانی که شاید از من و تو که گوشت و پوست و خونمون هم از ایرانه ایرانی تر باشه. حدود چهل سال و شاید بیشتر و می دونم که بیشتر اومدن ایران.البته اجدادشون چون اون موقع خودش به دنیا نیومده بوده. توی ایران به دنیا می یاد.می ره مدرسه ی ایرانی چون ما تو ایران فکر می کنم و تا حدی یقین دارم که مدرسه ی مخصوص افغان ها نداریم. نصف دوستاش ایرانین با فرهنگ ایران بزرگ شده با تاریخ ایران رفته جلو و ایرانیه به قول خودش ار نژاد آریاست و خون آریایی توی رگ هاشه.می گه توی این سال هایی که ایران بوده و خودش دیده و اون طور که پدربزرگاش واسش تعریف کردن و از دوست و آشنا شنیده با افغانی ها خیلی بد رفتاری می شده.در واقع آدم حسابشون نمی کردن. رفتاری که ایران نسبت به افغانی ها داشته به قول خودش تو اردوگاه ها باهاشون نکردن.همیشه توهین و تحقیر پشتشون بوده. همیشه تو خیابون وقتی راه می رفتن به یه چشم دیگه بهشون نگاه می شده و هنوزم می شه. این آقا توی تهران به دنیا می یاد و بزرگ می شه. پایتخت ایران ایرانی که ما وقتی می خوایم بگیم می گیم ایران بزرگ.اما این بزرگی نیست.اونا توسط ما پناهنده شدن و پناهندگیشون این جوریه. حالا یه مثال : تو سال ۷۳ تو اردوگاه سفید سنگ تو. استان خراسان میان همه ی افغانی هارو قتل عام می کنن و همشونو تو یه گور دست جمعی دفن می کننو روشون آسفالت می کشن. این انسانیت ما ایرانیاست.اگه قراره نباشن پس چرا بهشون اجازه می دن که بیان واگرم اجازه می دن که وارد ایران بشن پس چرا باهاشون همچین رفتاری می کنیم؟ همه ی ماها آدمیم.آدم هایی که انسان بودنشونو یادشون رفته وشایدم خوابن و انگار قرار نیست بیدار بشن یعنی انگار به خواب بودنشون عادت کردن و دوسش دارن و نمی خوان بیدار بشن. به خودمون بیاییم هنوز چیزهای قشنگی توی دنیا وجود داره که می شه بهشون دل بست. پرنده هیچ کدام از این کار ها را نمی کند پرنده از پریدن و رهیدن خستست. ساناز همش در و پنجره و سنگ و چوب. دلم به حال کارگرایی که تو این گرما کار می کنن می سوزه ولی این دل سوزی چه فایده ای داره؟؟؟؟؟؟!!!!! تو این شبایی که آدم دلش می خواد شبا تشکشو زیر نور ماه پهن کنه تو شبایی که دوست داره دیر بیاد به رخت خوابش تا حسابی یخ کرده باشه تو شبایی که عطر گل شب بو می پیچه توی حیاط من دلم بارون می خواد ساناز معلم پاي تخته داد مي زد خسرو گلسرخی من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند. من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود. من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من کیستم؟ دیروز تولد وبلاگم بود در واقع پریروز اصلا یادم نبود. الان می خوام اولین پستم رو بذارم.به یاد پارسال همه ی ما ادما ازادیم حتی اون آدمایی که اسیرن.همه ی ما میتونیم از آزادیمون لذت ببریم به شرطی که گمش نکنیم.آزادی یه نیاز که تو وجود همه ی ادماست قرار نیست کسی بهمون بده مثل یه نهال کوچیکه که باید خودمون بهش برسیمو بزرگش کنیم.خیلی از آدما میگن یکی دیگه منو مجبور کرد که اینکارو بکنم اگه اون نبود من به این راه کشیده نمیشدم.اما این درست نیست کسی که داری این حرفو میزنی تو خودت مقصر اصلی هستی تو آزاد بودی که بین خوب و بد یکیو انتخواب کنی خودت با اختیار خودت اینکارو کردی.هیچ کس نمیتونه ما رو مجبور کنه در واقع هیچکس نمیتونه آزادیمونو از خودمون بگیره.این ماییم که آزادیمونو گم میکنیم و اونو بازیچه ی دست آدما میکنیم بس اگه تو چاه افتادی مقصر خودتی و اگه ارز کنار چاه رد شدی و به هدفت رسیدی بازم خودت تلاش کردی خدا هم بهت کمک کرده که بهش رسیدی. ساناز آن طرف ها یکی مشت می زند بر در خانه مردی آرام می کند در را باز و شاید این آخرین بار است که آن مرد می بیند آی آدم ها آن طرف ها زنی فریاد می زند و شاید این آخرین فریاد او باشد کوچه ها خونین دست ها خسته اما با هم صداها هم نفس اما لرزان همه جا پر از فریاد است اما این فریاد چیست؟آزادی؟ آی آدم ها کو خورشید؟ سیاهی این جاست آن جاست همه جا آی آدم ها مشت ها را وا کنید آی آدم ها برخیزید همه چیز دارد می میرد به جز آزادگی آزادگی در حال تولد است نگذارید به بلوغ نرسیده آن را بکشند آی آدم ها فریاد زنید ایرانمان ویران است فریاد کنید آزادی را فریاد کنید عشق را فریاد کنید ایرانی بودن را آی آدم ها نگذارید بمیرد مهر با هم بودن نگذارید کفن پوش شود خانه ی اجدادمان آی آدم ها نگذارید خجالت زده از خاک شویم از باران از درخت از بودن نگذارید زما آدمیت نگذارید قفس باشد ایران آی آدم ها ما آدمیان ویرانیم بگذارید آباد شود ویرانیمان آی آدم ها ما آدمیان بیماریم بگذارید شفا یابد بیماریمان آی آدم ها ما آدمیان اسیریم بگذارید آزاد شود اسارتمان آی آدم ها... ساناز خیلیا وقتی می یومدن تو وبلاگم بهم می گفتن وبلاگت سیاسیه در صورتی که این طور نبود.من همش از آزادی ذاتی آدما می نوشتم و این که نباید خودشونو دست کم بگیرن.اما کم کم دیدم نسبت به چیزایی که تو دنیا داره اتفاق می افته نمی تونم بی تفاوت باشم و به عنوان کسی که اسم خودم رو آزادیخواه گذاشتم باید یه چیزی بگم. و فهمیدم خیلی از این چیزل مربوط به سیاسته. مثل همین موضوعی که الان همه درگیرشن. در واقع فهمیدم سیاست نقش مهمی تو آزادیه آدما داره و می تونه خیلی وقتا با زندگی آدما بازی کنه. شاید فکرم غلط باشه و شاید چیزایی که می نویسم چرت باشه. واسه همین ازتون می خوام کمکم کنین.برای آزادی خودمون و همه ی انسان ها. معنی آزادی در کشور من: هر چیزی که نشون دهنده ی حضور مردمه ممنوع هر چیزی که نشون دهنده ی خیانت به مردم باشه ممنوع هر چیزی که باعث همبستگی مردم باشه ممنوع هر چیزی آسایش مردم رو به دنبال داره ممنوع هر چیزی که حقیقت رو می گه ممنوع گوینده ی حق خائن به کشوره شهید آزادی خار و خاشاکه زندگی اطاعت از ...(واسه اینا نمی دونم چی ببنویسم) این جوری کشور من به خودش می باله کشور من از آزادگی سر شاره کشور من مظهر آزادیه کشور من مردمیه آهای مردم دنیا این جا پر از چیزهای خوبه کشتار مردم واسه رهبر کشور من جشنه روز شکوهه کشور من الگوی آزادیه بلند شیم برای آزادیه خودمون برای خودمون برای کشته هامون برای ویرانه هامون پاینده ایران پاینده ایرانی مبارز آزادی ساناز همتون مقدسین و برای وطن خونتون ریخته شده هیچ کس از خون شماها نمی گذره به همه ی خونواده های این غزیزا تسلیت می گم. منبع عکس:www.bbcpersian.com حالم داره از رفتارشون بهم می خوره.ریختن رو سر آدمایی که واسه گرفتن حقشون راه افتادن تو خیابونا. زدن تا حد مرگ به انسان ها آزادی خواه خراب کردن خوابگاه های دانشجویی آدم ربایی به اسم دستگیری مجرم دزدیدن اموال مردم.... دلم می خواسن منم ایران بودم.پیش مردم مثل اونا کتک می خوردمو می گفتم دروغ تا کی؟ خیانت تا کی؟ تا کی می خوان ما رو بازیچه ی دست خودشون قرار بدن تا کی تحمل کنیم مردم دنیا به چشم جانی به ما نگاه کنن؟ ذهنم پره اما هیچی رو صفحه نمی یاد. فقط می خوام بگم که هممون پاشیم واسه آزاد زیستن خودمون واسه زندگی بهتر . زندگی بدور از خو بینی بدور از استکبار. هممون آدمیم ولی اینا آدم بودن رو فراموش کردن اینا بازی کردن با مردم رو دوست دارن. اما نمی ذاریم از الان تا سه روز دیگه اون موقعست که سازمان ملل به کمکمون می یاد همین طور ادامه میدیم با اینکه خون های زیادی ریخته شده اما همه ی اینا تو تاریخ به عنوان شهامتها ثبت میشه ما می جنگیم برای آزادی آزادی اندیشه آزادی عمل آزادی زیستن پاینده ایران و ایرانی مبارز آزادی ساناز طوری می شدم که خودشون منو بخوان من اگه رئیس جمهور بودم هیچ چیز رو اجبار نمکردم به آدما این فرصت رو می دادم که از عقلشون درست استفاده کنند من اگه رئیس جمهور بودم قانون های بر خلاف شعور آدما وضع نمی کردم من اگه رئیس جمهور بودم وجود خود آدما رو توی این دنیا مقدس می دونستم من اگه رئیس جمهور بودم کسی رو به خاطر قانون های ضد بشری نمی کشتم من اگه رئیس جمهور بودم زندگی رو اون چیزی دونستم که مردم می خوان من اگه رئیس حمهور بودم به جای ساختن برجای بلند واسه آدمای بی پناه خونه می ساختم من اگه رئیس جمهور بودم به جای بزرگ کردن قطر شکم خودم چنتا آدم گرسنرو سیر می کردم من اگه رئیس حمهور بودم هیچ وقت به خاطر خودخواهی خودم آدمای دیگرو نمی کشتم من اگه رئیس جمهور بودم... اگه بودم سانار چشم هایت را باز کن آن جا ماه دارد پیدا می شود دست هایت را بگشا و مهتاب را لمس کن قدم هایت را بشمار شاید به اندازه ی قدم های ماه باشد آسمان بس روشن و تیره ست به که شبی و شاید چه سحریست ستاره پی ستاره سیاهی پی سیاهی پنجره را ببند خاموشی را فریاد کن سکوت را فریاد کن صدای پهنه ی خورشید را در گوش خود زمزمه کن این بار دست هایت را به پهنه ی آفتاب بده روشنی این جاست آفتاب همه ی آزادی ست شکوفه مظهر تو آسمان مظهر تو عشق مظهر تو این جا تمام کاینات مظهر تواند و تو در هر جا گسترده برخیز دست هایت را به پاکی و روشنی همه ی پاکی ها بده آزادی را تجسم کن و خواهی دید فراتر از ییک رویاست وخواهی دید در دو قدمی آنی برخیز تو آزادی آزادی مطلق تویی و تو آزادی مطلقی ساناز
من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش :
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است ،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى .
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
اين جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حكمی صادر كني و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...

صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر کلاسيها ،
لواشک بين هم تقسيم مي کردند
آن يکي در گوشه اي "جوانان" را ورق مي زد
دلم مي سوخت
براي او که بيخود هاي و هو مي کرد
و با آن شور ،
تساوي های جبري را نشان مي داد
و با خطي خوانا به روي تخته ، کز ظلمت
چو قلب ظالمان و چهره زندانيان تاريک بود ،
تساوي را چنين بنوشت :
يک با يک برابر است اينجا
از ميان جمع شاگردان يکی بر خاست ،
هميشه يک نفر بايد به پا خيزد ...
و بآرامی سخن پس داد ،
اين تساوي اشباهي فاحش و محض است .
نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره شد با بهت
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آيا باز هم يک با يک برابر بود ؟
سکوت مدهشي بود و سؤالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد آري
و او با پوزخندي گفت :
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود
وآنکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پست تر مي بود ؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه رنگش نقره گون چون قرص مه مي بود بالا بود
وان سيه چرده که مي ناليد پايين بود ؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود ،
اين تساوي زير و رو مي شد .
حال مي پرسم يک اگر با يک بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده مي گرديد ؟
يا چه کس ديوار چيني ها بنا مي کرد ؟
يک اگر با يک برابر بود ،
پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
يا که زير ضربت شلاق له مي گشت ؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :
يک با يک برابر نيست ......!
من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.
من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.
من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.. 





